
خواهش ازمادر
مادر منشین چشم به ره ، برگذرامشب
برخانه ی پرمهرتو ، زین بعد نیایم
آسوده بیارام ، مکن فکرمراهیچ
برحلقه ی این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من حرف درین باره مزن – چون
او تازه جوان ست و ، تحمل نتواند
با دایه مگو (نصرت) مهمان رفیقی ست
تا بستر من بر سر ایوان نگشاید
فانوس به درگاه میآویز ، عزیزم
تا دختر همسایه سر بام ، نخوابد
چون عهد درین باره نهادیم ، من و او
فانوس چو روشن شد ، آنجا بشتابد
پیراهن من را ، به در خانه بیاویز
تا مردم این شهر ، بدانند که بودم
جز راه عزیزان وطن ، ره نسپردم
جزنغمه آزادی ، شعری نسرودم .
از نصرت رحمانی
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:3  توسط محمد قربان زاده
|