تبليغاتX
به وبلاگ قلم ياز خوش آمديد
در وادي بيكران ادبيات ( فارسی/ ترکی / و البته گاهی هم اجتماعی )
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


به وبلاگ قلم ياز خوش آمديد









بیست ونه بهمن ویا جشن سپندارمذگان ما ایرانیان و سه روزقبل ازآن یعنی 26 بهمن برای فرنگیها روز والنتین بود .  دراین روزکه جشن عشق نامیده می شود عشاق برسم یادبود به همدیگرهدیه می دهند . روز، روز عشق است و دوستی . بنظرمیرسد دربرگزاری این جشن کشورهای مسیحی نسبت بما ایرانیان پیشی گرفته اند. هرچند به روایتی هایی قدمت این جشن درنزد ایرانیان بیش ازمسیحیان است . بنظرمن آنچه مهم است وجه مشترک این روزاست . حال والنتاین می خواهد باشد یا اسپندارمذگان وآن وجه مشترک ، وجود جشن است ونماد عشق . عشق و دوستی ومحبت بین خلایق آفریدگار، حتی اززمین وآب وخاک گرفته تا پدر ومادرو همسر وفرزند و حتی بالاتر آن عشق به همنوع وهمه ی انسانها، فارغ از رنگ ونژاد و زبان و قوم و مذهب . متاسفانه امروزه شرایطی که حاکمان زر و زورو قدرت دربین ملل جهان بوجود آورده اند سبب شده که نه تنها این روزهای میمون و مبارک (اسپندارمذگان و والنتین) بلکه عشق وعلاقه و دوستی وصفا وصمیمت معنا ومفهوم واقعی خود را از دست داده است . در زندگی روزمره دهها بارازعشق وعلاقه به همدیگر سخن میرانیم ولی هرگز به عشقهای خود پایبند نیستیم . درمقیاس بزرگتر بین سران دولتها سخن ازآسایش وامنیت و دوستی ملت هایشان است ولی هرگز کوچکترین پایبندی به گفته های خود ندارند . اگر واقعا به عنوان انسان به انسانیت علاقه و مهر داشتیم ، هرگز شاهد جنگهای خونین میان انسانها نمی شدیم. این همه فرمانهای قتل وکشتارانسانها مگراز جانب همنوعانشان نیست ؟ چگونه ما به جشن عشق ودوستی وعاطفه ومحبت و روزاسپندارمذگان و والنتاین اعتقاد داشته باشیم ولی فرمان فجایع غزه وعراق وآزار واذیت وشکنجه و زندانی انسانها را هم صادر نمائیم. ؟!

متاسفانه ما انسانهای امروزی یا در جنگیم ویا درصلحی ناعادلانه !

 فرانسواپونسه جمله زیبایی دارد حاکی ازوضع روزگارامروز ما انسانهاست . او میگوید:

 آن وقت كه افراد بشر يكديگر را مي درند ” جنگ“  نام دارد و وقتي كه امكان زندگي رااز يكديگرميگيرند ” صلح“ !                   

آیا این همه کشورگشائی ها و مرزبندیها وقومیت گرائیها وحتی تفاوت قائل شدن به مبداء وسرآغاز اسپندارمذگان و ولنتاین خود نوعی نفی اعتقاد وایمان به چنین روزی ازجانب ما انسانها نیست ؟

اگرسخن ازعشق وعلاقه وعاطفه بین انسانها است پس بیایید عاشق همگان باشیم ومعشوق دیگران .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:50  توسط محمد قربان زاده  | 


                                                     

داشتم زندگینامه گالیله دانشمند ومخترع سرشناس ایتالیایی را مطالعه میکردم . همان کسی که نظریه معروف ثابت نبودن زمین وگردش آن به دورخورشیدش موجب درد سرهای زیادی برایش گردید. وقتی به این قسمت اززندگیش رسیدم که چگونه وی را به جرم دانستن محکوم می کنند و او را مجبور به امضای توبه نامه ای نموده و میخواهند آنچه را که می داند وبدان علم دارد بی محابا نهی نماید ، به این موضوع فکر کردم پس چگونه دانایی را مترادف توانایی گفته اند ؟هرگز نمیخواهم منکراین واقعیت باشم که دانایی ، توانایی است. ولی این موضوع بگونه ا ی دیگرفکرم را بخود مشغول کرده است.وقتی می بینم درطول تاریخ و داوار گذشته هم همانند امروزه درخیلی ازجوامع  دانایی وعلم وآگاهی به مفهوم وسیع کلمه ، خود موجب دردسرهای زیادی برای صاحبان آنها بوده است به مفهوم و مضمون این جمله که " دانایی توانایی است" با دیده ی تردید می نگرم. البته برای اینکه پای خویش را از وادی شک و تردید بیرون کشیده باشم برای خویشتن دلیل آوردم که شاید شرایط زمانی و مکانی و جو حاکم بر جوامع در دوران مختلف متفاوت بوده است .ولی باید بپذیرئیم اگرچه دربرخی زمانها دانستن ، توانستن هم شده ولی دراکثر دوران انسانها بدلیل دانش  وآگاهی ودانستن وعلم به خیلی چیزها مجرم محسوب شده وعواقبی زیادی را نیزتحمل نموده اند . حال ممکن است این عواقب بدلیل بیان علنی وآشکار عقیده شخص ، توام با تعقیب ومحکومیت گردیده مانند گالیله وگاهی هم ممکن است بدلیل عدم اظهارآن ، مثل خوره بجان آدمی افتاده ازدرون باعث مشکلات روحی و روانی ودرنتیجه موجب نابودی واضمحلال انسان شده است. به همین دلیل گاهی دیده ایم که برخی عالمان ، به بی علمی چوپانی که فارغ ازهرگونه علم وآگاهی عمیق به مسایل اطراف ومحیط و روزگار خود، مشغول نواختن نی درصحرا به هنگام چراندن گوسفندان است غبطه خورده اند .آری همیشه جماعت عالم و دانا بیش ازسایراقشاروآحاد مردم زمان خود درمعرض تعقیب وآزارهمنوعان خویش بوده واین برای بشریت که ادعای اشراف مخلوقات را دارد مایه تاسف است .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 1:59  توسط محمد قربان زاده  | 


گاهی شرایط و امکانات و حتی مقررات حاکم برنظام آموزشی فعلی را با زمان قدیم که ما درس می خواندیم مقایسه می کنم. با وجود شرایط مطلوب امروز نسبت به گذشته ، متاسفانه افت تحصیلی و نبود انگیزه لازم برای تحصیل و بی میلی برای یادگیری و بی توجهی به درس و مشق را در چهره بسیاری از دانش آموزان مشاهده می کنم. واقعا دلم بدرد می آید. ما مغایرتها زیادی را درجهان امروز شاهدیم و این نیز یکی از آنهاست. بیان یکی از خاطرات تلخ دوران تحصیلم شاید درترغیب و تشویق و ایجادانگیزه لازم جهت بهتر درس خواندن دانش آموزان مفید باشد .

فاصله نزديكترين شهر به روستاي ما 4 كيلومتر بود . من تا دوم ابتدايي در روستا و بقيه تحصيلاتم را تا پايان متوسطه درشهرهمجوار آن كه فعلا نيزمقيم آنجا هستم خوانده ام . روستاي ما آلان هم فاقد مدرسه راهنمايي و متوسطه است . يادم مي آيد دانش آموزان روستايمان كه درمقاطع مختلف تحصيل مي كردند و تعداد آنها درآنزمان بالغ بر10الي 12 نفر بودند هرروز مجبور بودند فاصله 4 كيلومتري روستا و شهر را پياده رفت و آمد نمايند . دو نفرآنها برادران بزرگترمن بودند كه دردبيرستان نظام قديم بقول آن زمانها يكي هفتم و ديگري نهم مي خواندند . زمستانهاي آنزمان برعكس امروز برف و بوران شديدي مي آمد .من كه در پايه سوم ابتدايي در دبستان حافظ شهر نامنويسي كرده بودم مجبور بودم در معيت برادران و ديگر دانش آموزان روستايمان كه همگي از من بزرگتر بودند هرروز مسافت 8 كيلومترمسير رفت و برگشت مدرسه و خانه را بپيمايم . گاهي اوقات صبحها خواب مي مانديم و دوستانمان ، ما را جا گذاشته و مي رفتند . البته اين مسئله در زمستانها برايمان بیشتر دردساز بود ، چون با وجود برف و كولاك شديد، احتمال حمله حيوانات درنده همچون گرگ درمسير بي ترد روستا خيلي زياد بود . به ناچار در همچون زمانها معمولا پدرم خود را مسلح به چوب و چماق و بيل و ديگر سلاحهاي سرد مي نمود و ما را تا نزديكي شهرهدايت مي نمود . طبعا درچنين مواقعي ممكن بود با 10 دقيقه تاخير به مدرسه نيز برسيم . يادم مي آيد يك روزكه هوا خيلي سرد و برف و كولاكي بود و روز قبل نيز برف زيادي باریده و ارتفاع برف ازنيم تنه من نيز بالاتر زده بود راه مدرسه را درپيش گرفتيم . با آنكه مادرم با چادرنمازي و روسري و... محكم سر و صورتم را پوشانده و لباس گرم زيادي تنم كرده بود ولي از شدت برودت بي رحمانه هوا تنها يك كيلومتر دوام آوردم و بقيه راه را تا مدرسه گريه كردم . برادرانم و بقيه دانش آموزان بزرگتر پشت سر هم بمن دلداري مي دادند و  ميگفتند: گريه نكن چيزي نمانده برسيم ، كمي هم تحمل كني آلان ميرسيم و...  ولي من كه غريبه نبودم و ميدانستم واقعيت غير از آن بود كه مي گفتند و من تحمل سوز و سرماي طاقت فرساي را واقعا نداشتم. مدرسه برادرانم و دانش آموزان كه متوسطه مي خواندند با من كه طفل دبستاني بودم فرق مي كرد. به هر مصيبت و گرفتاري بود با10 دقيقه تاخير درحاليكه دست و پايم از شدت سرما يخ زده و بيحس وكرخ شده بود   گريه كنان به مدرسه رسيدم. معلمان سركلاس خود رفته بودند. نميخواهم بگويم برخي معلمان آن روزگار بد بوده اند! شايدبراي اينگونه معلمان كه خودم نيز درحال حاضر معلم هستم ، واژه سختگير كلمه مناسبي باشد كه بكار ببرم !.بمحض رسيدنم با آن وضع تعريف شده بمدرسه ، آقاي ناظم با چوب تري كه دستش بود در مقابلم سبز شد. گوزون یامانلیق گورمسین ( چشمت بد نبینه ) با دستان كرخ شده و طفلكانه ام كرد آنچه را که بنظر امروزیها نمیبايد مي كرد! . درحالي كه بشدت مي گريستم به كلاس رفتم . بخاري نفتي سياه استوانه اي شكل كلاسمان درحاليكه از شدت آتش درونش ، سرخ شده بود درحال سوختن بود . آقاي معلم مربوطه كلاسمان با ديدن من گفت :به به ، آقا پسر تازه مي آئي ؟!. گريه كنان گفتم آقا ببخشيد دير كرده ام در اين برف و بوران و كولاك از روستا مي آيم و تاخير كرده ام . گفت خيلي خوب حتما سردت هم شده پس بهتر است دركنار بخاري باشی و دستهايت را دربخاري گرم كني. اطاعت كردم . من بي خبر از همه چيز فكر كردم آقا معلم من، دلش بحالم سوخته و مي خواهد از من دلجويي بكند.!!چند لحظه اي كه از گرم شدن دستانم نگذاشته بود احساس كردم انگشتان دستم از شدت درد مي تركند و وقتي كه آقا معلم كلاس احساس كرد دردم شروع شده به قول خودش چوب تعليمش را برداشت و شروع به كوبيدن انگشتان بي رمقم دستانم نمود . نميدانم چقدر زد همين قدر ميدانم كه گفت ديگه تو باشي و دير به مدرسه بيايي و ضمنا درسي كه امروز تدريس كرده ام بايد فردا حاضركني والا بدتر از این وضع فردا در انتظار توست .این يكي ازبدترين خاطرات دوران تحصيلم بود که تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:39  توسط محمد قربان زاده  |