تبليغاتX
به وبلاگ قلم ياز خوش آمديد
در وادي بيكران ادبيات ( فارسی/ ترکی)
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


به وبلاگ قلم ياز خوش آمديد








 روزها و هفته ها و سالها بسان باد و بی وقفه درحال گذرند. نیاکان ما دیروز بودند و امروز نیستند. امروزما هستیم و فردا نسلی دیگربجای ماست . متعجبم ازتکرارعبرت انگیزتاریخ و غفلت امروز ما که به فردای خود نمی اندیشیم. شنیدم فرزندی مادر پیر و کهنسالش را بعلت ناسازگاریش با زن و بچه هایش به سرای سالمندان می سپارد. پس از چندی مادر پیر و دلشکسته اش در سرای سالمندان دارفانی را وداع می گوید . ازسرای سالمندان به فرزندش زنگ زده و فوت مادرش را به وی اطلاع می دهند و می خواهند جهت تشییع و تدفین وی بستگان و آشنایان را اطلاع دهد . وی در جواب ، پاسخ می دهد آمبولانس شهرداری به وظیفه خود آشناست و نیازی به وجود من و بستگانش نیست . !!! راستی تنزل عواطف انسانی تاچه حد در وجود ما اشرف مخلوقات نهادینه شده است ؟! مگر این مادر پیر چندین سال بر بالین تب آلود فرزندش شب را به سحر نرسانده بود؟ مگر این پدران و مادران پیر و دلشکسته ی امروز ما ، همان دلسوزان و دلسوختگان دیروز ما نیستند که این چنین بی احترامی درحق آنان روا می داریم ؟. ما نه به حکم رابطه فرزند و والدین ، بلکه به حکم انسانیت هرگز حق نداریم بخاطر برخی از رفتارها و گفتار آنها ، که ممکن است با ما در تضاد باشد چنین ظلمی را در حق آنان بنمائیم. پیران و سالخوردگان سرمایه های اندوخته شده ما هستند و همگان مدیون فداکاری آنها هستیم .

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:4  توسط محمد قربان زاده  | 


دیروز سالروز مرگ مادرم بود .خاطره ای از وی دارم تقدیم می کنم که هرگز از یادم نمیرود.

پنج و یا شش ساله بودم ، آنموقع خانه ما تو روستا بود. باپسربچه همسایه بنام نصیر همبازی بودم . ما حیاط بسیاربزرگی داشتیم که یک طرف آن باغچه بود. درحاشیه باغچه درختان تبریزی زیاد وجود داشت . همه ساله سبزیجات گوناگون و گوجه فرنگی تو باغچه می گاشتیم . من و نصیر تابستانها هرگز از بازی کردن درهوای مطبوع و دلپذیر باغچه و سایه درختان سیر نمی شدیم . آنسال پدرم باغچه را شخم زد و بجای صیفجات یونجه گاشت . طبق معمول هر روزه ، صبح بعد ازصبحانه با نصیر زیر اندازمان را درسایه درختان بازکرده و مشغول بازی بودیم . یک روز نصیر پشنهاد کرد جهت چیدن گوجه فرنگی به باغچه مشهدی مروت عمو برویم که گوجه های باغچه اش رسیده و سرخ و آبدار هستند. باغچه مشهدی مروت در محله ما، ولی دو کوچه پایین تر بود. من معمولا بدون اطلاع مادرم ازخانه و باغچه خودمان دور نمی شدم . این بار بدون اجازه مادرم همراه نصیر به باغچه مشهدی مروت رفتیم. واقعا گوجه فرنگی های درشت و خوشرنگی داشت .من و نصیر هرکدام تا دلمان میخواست ازبوته های پرپشت گوجه ها چیدیم ،بطوریکه برای بردن آنها به خانه با مشکل مواجه شدیم  . بناچار دامن پیراهنمان را بالا زده ازگوجه فرنگی پرکرده و محکم دو دستی ازگوشه های دامن پیراهنمان گرفته و دوان دوان راهی خانه شدیم .خیال میکردم با بردن این همه گوجه مادرم خوشحال می شود. وسط حیاط بزرگمان مادرم جلوم سبز شد. با تبسمی رضایتمندی به مادرم گفتم ، ببین این همه گوجه فرنگی آورده ام...همه را م..م..مادرم با تعجب ادامه حرفم را قطع کرده و گفت چه کسی اینها را بتو داده ؟! گفتم هیچ کس ، من خودم بانصیر ازباغچه مشهدی مروت چیدم .مادرم درحالیکه بشدت عصبانی شده بود چوبدستی که درگوشه حیاط بود و برداشت و با آن محکم به مچ دستم کوبید. من فرار را برقرار ترجیح دادم .

بدین ترتیب قبل ازچوبدستی آقا ناظم و معلمان مدرسه ، این اولین چوب تعلیمی بود که از مادرم دریافت مینمودم. خیلی ترسیده بودم مادرم گفت این گوجه ها را از هرکجا آوردی باید همانجا برگردانی . بعد درحالیکه از مادرم دور میشدم صدایش را می شنیدم که می گفت باید همه گوجه ها را دونه به دونه روی همان بوته هایی که چیده ای بگذاری وبرگردی !! جالب اینکه من هم دستور مادرم را مو به مو اجرا میکردم و درحالی که اشک می ریختم دونه دونه ،بوته هائیکه از آنها گوجه ها را چیده بودم پیدا می کردم و روی بوته ها گوجه ها را می انداختم . پس از اینکه کارم تمام شد احساس کردم کمی سبکتر شده ام و با آرامش و توام با احتیاط به خانه برگشتم . گویا مادرنصیرصدای ما را شنیده بود و یکراست به خانه ما آمده بود . او بمادرم گفته بود که چرا ناراحتی ، نصیر هم گوجه آورده بود و اتفاقا توخانه هم گوجه نداشتیم با گوجه نصیر یک آبگوشت درست وحسابی بارکرده ام .!! من زمانی به خانه رسیدم که مادرم به او (مادر نصیر) میگفت : اوشاغین ایندیدن الی ایری اولسا یکلسه ده اوغورو بارا گلر . (بچه ای از حالا دستش کج بشود وقتی هم گه بزرگ شد دزد بار می آید). از آنزمان به بعد من به خصوصیات اخلاقی مادرم به ویژه در رعایت مسایل حلال و حرام بسیار کنجکاو میشدم . بعدها فهمیدم که چرا وقتی پدرم در مسیر راهش ازباغ و مزرعه کسی رد می شد ،اگر همراه میوه و یا سبزی و غیره به خانه می آمد با این سئوال مادرم مواجه می شد که با اجازه و اطلاع صاحبش باغ ومزرعه آنها را چیده شده یا نه ؟ !!

یادم هست گاهی وقتها تا پدرم قسم وسوگند یاد نمی کرد مادرم نه تنها خود از آنها نمی خورد بلکه به فرزندانش توصیه میکرد چون بدون اذن و اطلاع صاحبان آنها چیده شده بهتر است شما هم نخورید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:13  توسط محمد قربان زاده  | 


 

عاشقان عیدتان مبارک

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد                هــــلال عــید بدور قــدح اشارت کرد

ثواب روزه وحج قـــــبول آنکـــــــس برد                که خاک میکدهء عشق را زیارت کرد

نــماز درخــــــــم آن ابــــروان محرابــی               کسی کند که بخون جــگر طهارت کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:15  توسط محمد قربان زاده  | 


تصویر فوق را از وبلاگ دوستم خوبم خیام وام گرفته ام

 اول مهرماه بود . من در کلاس سوم دبستان درس می خواندم . روستای ما فاقد مدرسه راهنمایی ومتوسطه بود. متاسفانه  این وضع هنوزهم ادامه دارد . دوتا ازبرادرانم که در مقطع متوسطه درس می خواندند مجبور بودند به همراه بقیه دانش آموزان روستایمان که بالغ بر10-12 نفر بودند از روستا به شهر شوط بروند . آن سال من هم با اینکه می توانستم در روستای خود درس بخوانم از پدرم خواستم در مدرسه حافظ شهر شوط ثبت نام کنم و در معیت برادرانم و بقیه دانش آموزان روستا به شهر بروم . برادربزرگترم در کلاس نهم آنزمان درس می خواند.او بیش از بقیه جوانان  و نوجوانان روستایی بخود می رسید . وضع ظاهری خیلی آراسته داشت . همیشه از لباسهای شیک و اطو کرده استفاده می کرد . با فرا رسیدن مهرماه و آغاز سال تحصیلی جدید جنب و جوشی زیادی دربین اعضای خانواده ما که خانواده پراولادی بود،جهت خرید کفش و لباس نوشروع می شد . البته این وضع کما بیش معمولادرتمام خانواده هایی که بچه دبستانی ودبیرستانی داشتند معمول بود . آن سال برادر بزرگترم کت شلوار شیک وگرانقیمتی خریده بود .تا آنزمان کتهای مردانه بدون چاک بودند وکتهای مردانه  چاکدار تازه مد شده بودند. برادرم کت شلوار نو وچاکدار خود را پوشیده  با بچه های روستا راه مدرسه را درشهر شوط پیش گرفتیم .هنوز چند صدمتری از روستا فاصله نگرفته بودیم که محرم یکی ازدانش آموزان همسفرما به محض دیدن چاک پشت کت برادرم گفت : به به چه کت شلوار شیکی است. ولی حیف که پشت کت ، پاره است . چرا موقع خرید دقت نکرده ای ؟! بعد بالافاصله گفت ولی عیبی ندارد می توانید آنرا به درزی (خیاط) بدهید آنرا بدوزد . برادرم نگران شد وسراسیمه کت را از تن در آورد و با تعجب و همراه با نگرانی پشت کتش را برانداز کرد واز محرم خواست محل پاره را نشانش دهد و همه بچه ها دورسر برادرم حلقه زدند تا محل پارگی را محرم نشان دهد . محرم محل چاک کت را نشان داد و همه ی بچه زدند زیرخنده وتازه رنگ روی رفته برادرم به خودش برگشت . ازآن زمان به بعد در مسیرراه نسبتا طولانی خانه ومدرسه بچه هاهمیشه سربه سر محرم می گذاشتند و می گفتند ومی خندیدند و جالب اینکه خود محرم نیز ناراحت نمی شد و می گفت به هرحال من خوشحالم که آن حرف من سوژه ای شده که شما هرروز مسیر طولانی خانه ومدرسه را احساس نمی کنید و سرحال و بانشاط به سر کلاسهای خود میروید .     

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1:13  توسط محمد قربان زاده  | 


چشم فلک کور و گوشش کر، بالاخره گلایه ها واعتراضات ما هم کارگر شد و ظاهرامسئولین همت نموده  سرعت اینترنت شهرما را نیزافزایش داده اند . البته برخی مشکلات دیگرنیزهنوز پا برجاست که امیدواریم درآینده آنها نیزبه نحومطلوب مرتفع گردد.

=============================================================

ازآنجا که این ایام مصادف با شبهای پرفیض قدر است ضمن قبولی طاعات وعبادات همه ی دوستان این پست وبلاگم را اختصاص به علی علیه السلام می نمایم .

 

فزت و رب الکعبه

بخدای کعبه رستگار شدم

آن شب کوفه !

کوفه آن شب  حسرتی انبوه داشت           خفته در خاطر غمی چون کوه داشت

غافل از دردی نهان خوابـــــیده بود            خاک غفلت بر سرش باریـــــده بود

می تراویـــــــد از در ودیوار غـــم            کوچه حسرتــبار بود و خا نــــــه هم

سینه ها تنگ و نفسهــا خسته بــود            عقده هــــا راه نفس هـــا بسته بود

ماه آن شب پــرتو  غـــم مـی فشاند            نرم نرمک غـم  به عــالم می فشاند

اخـــتران بـــر نیل دشت  آســــمان            چون به دریــا ماهـــــیان  نیــمه جان

مرغکان ســــر زیــر پــــر داشتند             گویــــی از فردا خـــبرهـــــا داشتند

کآسمان را فتنه ای زیر سـر است            رازهــــا در پرده ء شب انـــدر است

شب ز مــیلاد سحرگه داشت بیم              تا مـــبادا آن فتنه زایــد از مشـیم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:16  توسط محمد قربان زاده  | 


تحریم اینترنت تا اطلاع ثانوی!!!

 

دوستان وضع اینترنت ما بحدی مشکل ساز شده که قادربه ادامه کارنیستم . چندین روز است برای بروز رسانی وبلاگم با مشکل قطعی لحظه به لحظه آن مواجه بوده ام .دراین چند روزحداکثر پس ازارتباط تنها 10-15 ثانیه فرصت داشته ام وبلافاصله قطع شده است. این بار خدا خدا کردم فقط 1-2دقیقه بمن فرصت دهد تا این پیام کوتاه را به اطلاع دوستان برسانم .فعلا تا اطلاع ثانوی ، اینترنت را تحریم یک جانبه کرده ام که امیدوارم این تحریم زیاد طول نکشد وبا اصلاح وضع موجود دوباره برمی گردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 15:22  توسط محمد قربان زاده  | 


 

 

هرچه می خواهید تصور کنید ! 

 ولی من

 

 هرگز...
هرگز...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:6  توسط محمد قربان زاده  | 


 

 شاید در بین کابران همشهری ، من بیش ازهمه از اینترنت ضعیف ، پرترافیک و کم سرعت شهرمان رنج می برم.نمیدانم دلیلش چیست ؟! شاید در مواقعی بیش از بقیه با آن ور می روم و کارمی کنم؟!!. البته این اولین گلایه ام از اینترنت شهرمان نیست و قبلا هم مطالبی در این مورد داشته ام . ولی مدتی است علاوه برخطاهای معمول و همیشگی و به قول خودمان بنی اسرائیلی پیام ناامید کننده دیگری به آن افزوده شده است که ساعتها به محض کلیک بر روی Dial آنرا می شنوی . درچند روز گذشته گرفتار این پیام بودم و به شرکت اینترنتی که کاربرش هستم نیز تذکر دادم ولی حاصلی نداشت . درحالیکه 3ساعت ازنیمه شب گذشته بود و این پیام از من دست بردار نبود تا اینکه ذوق طنزم درخلوت شبانه گل کرد. فی البداهه اشعارطنزگونه از زبانم جاری گشت . البته به خوبی و بدی آن کار ندارم خواستم دوستان دیگر حداقل بدانند دربروز رسانی وبلاگم و یا در مراجعه به دوستان با چه مشکلاتی مواجه هستم . این شما و این اشعار طنز من!!!! .   

                                                         

الــــهی در کمــند اینـــترنت نیفتی

اگــــر افتـی به شـــــهر من نیفتی

که درهـــر بامـــداد و شـــــامگاهــم

بود ایـن جمـــــله ی کـوتـــاه ، پیامم

شماره ی مــــــورد نظرشما اشغال

میباشد لطــــفا بعدا تماس بگــیرید

تو گویـی من بغــیراو دگر کاری ندارم

جزنشستن پای پـیامش راهی ندارم

چه شـــــبها تا ســحر بیـــــدار بودم

بـرای درج پیــامــــــی دلــشاد بــودم

گر بوده گاهـــی شانسی بروصــالش

نومـــید کـــــرده خطاهایش از جمالش

مــرا گـویــد مشـــو غمگـــین که روزی

تو را وصلت دهـــــــم آخـــر، چسوزی؟

کــــنون من در انتــــظار روز وصــــــلم

کنم یــادی زدوستان خوب و اصـــــلم

الا ایدوستان پندی دهم ، من شما را

مبادا خشم اینترنت، گیرد دامن شما را  

سماجت دروصل او هرگز!هرگز! شمارا

که سیلی و یا پس گردنی دارد شمارا

چو می گـردم هــلاک ازغم در وصالش

بازم گـــویم خداوندا نگــهدار از زوالش !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:53  توسط محمد قربان زاده  | 


سیاه مشق های یک معلم عنوان کتابی است که نویسنده آن خانم شهربانو باقرموسوی معروف به قایاقیزی لطف نموده نسخه ای از آنرا برایم ارسال نموده اند. قایاقیزی نویسنده پرکار و وبلاگنویس معروف متولد شهرستان ماکو است که در برخی از وبلاگها به  زن متولد ماکو هم معروف گشته و دارای چندین وبسایت ازجمله به همین نام نیز (زن متولد ماکو) میباشد . همانگونه که ازنام کتاب می توان استنباط نمود ایشان یک معلم و فرد فرهنگی بوده که پس از سالها خدمت در آموزش وپرورش بازنشسته و اینک مقیم کشور آلمان است .نویسنده کتاب زنی است با کوله باری ازخاطرات تلخ و شیرین و تجارب ارزشمند و پرتلاش در امر نویسندگی ، دارای روحیه خلاق که درآثارخویش به بیان موشکافانه ی واقعیت های تلخ زندگی درجامعه می پردازد.

کتاب سیاه مشق های یک معلم ایشان حاوی 17داستان و حکایت جالب و خواندنی است که هرکدام درنوع خود یک تراژدی محسوب می شود.

 آنچه بیشتردراین مجموعه داستان نفیس جلب توجه می نماید سبک نگارش منحصر به فرد نویسنده آن است. این نویسنده به ابتکارخویش این سبک را درتمامی داستانهایش حفظ نموده است. بدین معنی چون وی آذری زبان بوده و درنوشتن حکایتهای کتابش هرجا که لازم بوده از اصطلاحات و فرهنگ و فولکور غنی  آذربایجانی و یا از ترانه ها و سروده ها و بایاتیهای آذری غافل نگشته و از آنها برای تفهیم عمق آلام و دردهایش به زیبایی استفاده کرده است .برای اینکه دیگر خوانندگان هموطن و فارسی زبان نیز بتوانند بهره لازم را از آن برده باشند بلافاصله درمقابل عبارتهای تورکی داستانهایش اقدام بترجمه سلیس فارسی آنها نیزنموده است که درنوع خود کم نظیر است . ازاین نظرمیتوان خانم موسوی ( قایاقیزی ) را صاحب سبکی نو و بدیع در زمینه داستانویسی به حساب آورد . ضمن آرزوی موفقیت برای این خانم فرهیخته و هنرمند و پیشکسوت فرهنگی کشورمان درخلق آثار ادبی بیشتر ، مطالعه آنرا به خوانندگان محترم توصیه می نمایم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:30  توسط محمد قربان زاده  | 


 

نظرم در مورد شعر کلاسیک فارسی

 

کمی ذوق شعری دارم ولی هرگز خود را شاعر نمیدانم و خدایایم نیز مرا شاعر نیافریده است . با این حال ابیاتی از دوران نوجوانیم (دوران دانش آموزی) در برخی از دفاترم باقیمانده که احساس می کنم چندان جالب نیستند. نمونه هایی از آنها را میتوان در آرشیو بلاگم یافت. ولی بار احساس شعری مرا برخی دوستان می ستایند . سعی کرده ام در این پست و در صورت امکان در پست های آینده نیز از آنها استفاده کنم . اکثر این ابیات در قالب اشعار سنتی و کلاسیک بوده و کمتر به شعرنیمایی و نو و سپید روی آورده ام.

گاهی اوقات اشعار بجا مانده از دوران جوانیم را مرور می کنم. واقعیت این است آنها با قوانین و ضوابط شعر کلاسیک و سنتی که بعقیده من زیاد هم دست و پا گیر است همخوانی ندارد. بعنوان مثال یکی از آنها را در همین پست تقدیم خواهم کرد.

شاید این مقدمه ای باشد برای بیان دیدگاه خودم در رابطه با شعر کهن و کلاسیک فارسی که امیدوارم در این رابطه از نظرات شعرا و اساتید بزرگوار شعر و ادب نیز بی بهره نباشم .

بعقیده من شعر حرف دل شاعر است و آنگونه بیان می شود که  شاعرش احساس می کند . ما در بیان و ادای کلمات و حتی در تاویل و تفسیر و معنای یک شعر به اندازه شاعر مربوطه  قادر به ایفای نقش او نخواهیم بود. هیچ شعر شاعری را نمی توان به زیبایی خود شاعر خواند و یا حتی معنی کرد. چون موقعیت و احساس او در هنگام بیان آن شعر  منحصر بفرد بوده است. در آن لحظه آنچه که به او متجسم بوده برای ما متصور و قابل تجسم نیست .

در خیلی از موارد وقتی شاعر در اثر هجوم معانی و مفاهیم احساسی خویش زبانش به شعر گشوده می شود ،به اوزان و قافیه و ردیف و و و توجهی نمی کند . بلکه او می خواهد خود را از زیر بار گران احساس مواج و متلاطمی که سراسر وجودش بدان دچار گشته رهایی دهد . شاعر آنچه را که احساس می کند و روح لطیفش را بیقراز می سازد بیان مینماید. لذا شاعر نباید خود را اسیر اوزان و قافیه ها و... کند . بلکه باید با بیان کلمات و جملاتی که از آنها لبریز شده و سرریز می شود خویشتن خویش را نجات دهد . بقول حضرت مولانا :

قافــیه و مفعله را گــو همه سیــلاب ببر      پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا

رستم ازاین بیت وغزل،ای شه دیوان ازل      مفتعلن   مفتعلن   مفتعلن کشت مرا

معمولا بیان این احساسات توام با ریتم و آهنگ خاصی است و یا موزون و موسیقایی و گوش نواز و آوایی هستند. این همان شعر است .

چه بسا شاعران جوان امروزی ما بدلیل فرار از این قید وبند ترسیمی شعر کلاسیک ، بهترین احساسات درونی و مکنونات قلبی خویش را همراه با زیباترین الفاظ خوش آهنگ در سینه حبس می نمایند و نمی توانند آنچه را که دل به آنان حکم می کند انشاء نمایند .حضرت مولانا چه زیبا میفرماید :

قافـــیه اندیشم و دلـــدار من          گویـــدم مندیش جزدیـــدار من

حــرف چبود؟تا تـو اندیشی ازآن        صوت چبود ؟ خــار دیـوار رزان

حرف و صوت و گفت را بـرهم زنـم      تاکه بی این هرسه با تو دم زنم

آن دمـی کز آدمش کــردم نهان       با تــو گویم ای تــو اســـرار جهان

البته دامنه این بحث را بمراتب وسیعتر و فراتر ازآن می دانم که در یک پست وبلاگ بدان پرداخته شود .لذا با پوزش از خوانندگان گرامی بدلیل طولانی بودن مطالب ،این بحث را تا اینجا خاتمه داده در صورت راهنمایی های عزیزان و اساتید محترم، این مقوله می تواند در پست های دیگر نیز استمرار داشته باشد . اینک یکی از اشعارم که در صدر عرایضم به آنها اشاره کردم را تقدیم میدارم.

 

 

جانم بی اختیار ، ز دوری تو ره میخانه گرفت

دست لرزان من بی رمق بیاد تو پیمانه گرفت

زبهر دیــــدار تو آنچنان مست و بی خویشم

که ز دست جان بی خویشتن بیگانه گرفت

ز شمع روی تو ای داد! چه جانها که نسوزند

اینبارجان سوخته ء من ، الهام زپروانه گرفت

خواهــم که پروانه وار پر به سویت بگشایم

هرچند تیر غمت ،جان مرا ، در نشانه گرفت

تو ای شمـــع شبهای عاشــــقان بی تاب 

دانی که سوز دل ما رو به محرمانه گرفت ؟

ما را هوسی است بهر دیدار تو ایدریغا که

کار تو چون بیگانگان ، حال ظلـــــمانه گرفت

بلــــبلان گل نپسندند چـو روی تـــو بدیدند 

بیا رخ بنما که حدیث تـو ره افسانه گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:11  توسط محمد قربان زاده  |