نظرم در مورد شعر کلاسیک فارسی
کمی ذوق شعری دارم ولی هرگز خود را شاعر نمیدانم و خدایایم نیز مرا شاعر نیافریده است . با این حال ابیاتی از دوران نوجوانیم (دوران دانش آموزی) در برخی از دفاترم باقیمانده که احساس می کنم چندان جالب نیستند. نمونه هایی از آنها را میتوان در آرشیو بلاگم یافت. ولی بار احساس شعری مرا برخی دوستان می ستایند . سعی کرده ام در این پست و در صورت امکان در پست های آینده نیز از آنها استفاده کنم . اکثر این ابیات در قالب اشعار سنتی و کلاسیک بوده و کمتر به شعرنیمایی و نو و سپید روی آورده ام.
گاهی اوقات اشعار بجا مانده از دوران جوانیم را مرور می کنم. واقعیت این است آنها با قوانین و ضوابط شعر کلاسیک و سنتی که بعقیده من زیاد هم دست و پا گیر است همخوانی ندارد. بعنوان مثال یکی از آنها را در همین پست تقدیم خواهم کرد.
شاید این مقدمه ای باشد برای بیان دیدگاه خودم در رابطه با شعر کهن و کلاسیک فارسی که امیدوارم در این رابطه از نظرات شعرا و اساتید بزرگوار شعر و ادب نیز بی بهره نباشم .
بعقیده من شعر حرف دل شاعر است و آنگونه بیان می شود که شاعرش احساس می کند . ما در بیان و ادای کلمات و حتی در تاویل و تفسیر و معنای یک شعر به اندازه شاعر مربوطه قادر به ایفای نقش او نخواهیم بود. هیچ شعر شاعری را نمی توان به زیبایی خود شاعر خواند و یا حتی معنی کرد. چون موقعیت و احساس او در هنگام بیان آن شعر منحصر بفرد بوده است. در آن لحظه آنچه که به او متجسم بوده برای ما متصور و قابل تجسم نیست .
در خیلی از موارد وقتی شاعر در اثر هجوم معانی و مفاهیم احساسی خویش زبانش به شعر گشوده می شود ،به اوزان و قافیه و ردیف و و و توجهی نمی کند . بلکه او می خواهد خود را از زیر بار گران احساس مواج و متلاطمی که سراسر وجودش بدان دچار گشته رهایی دهد . شاعر آنچه را که احساس می کند و روح لطیفش را بیقراز می سازد بیان مینماید. لذا شاعر نباید خود را اسیر اوزان و قافیه ها و... کند . بلکه باید با بیان کلمات و جملاتی که از آنها لبریز شده و سرریز می شود خویشتن خویش را نجات دهد . بقول حضرت مولانا :
قافــیه و مفعله را گــو همه سیــلاب ببر پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا
رستم ازاین بیت وغزل،ای شه دیوان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
معمولا بیان این احساسات توام با ریتم و آهنگ خاصی است و یا موزون و موسیقایی و گوش نواز و آوایی هستند. این همان شعر است .
چه بسا شاعران جوان امروزی ما بدلیل فرار از این قید وبند ترسیمی شعر کلاسیک ، بهترین احساسات درونی و مکنونات قلبی خویش را همراه با زیباترین الفاظ خوش آهنگ در سینه حبس می نمایند و نمی توانند آنچه را که دل به آنان حکم می کند انشاء نمایند .حضرت مولانا چه زیبا میفرماید :
قافـــیه اندیشم و دلـــدار من گویـــدم مندیش جزدیـــدار من
حــرف چبود؟تا تـو اندیشی ازآن صوت چبود ؟ خــار دیـوار رزان
حرف و صوت و گفت را بـرهم زنـم تاکه بی این هرسه با تو دم زنم
آن دمـی کز آدمش کــردم نهان با تــو گویم ای تــو اســـرار جهان
البته دامنه این بحث را بمراتب وسیعتر و فراتر ازآن می دانم که در یک پست وبلاگ بدان پرداخته شود .لذا با پوزش از خوانندگان گرامی بدلیل طولانی بودن مطالب ،این بحث را تا اینجا خاتمه داده در صورت راهنمایی های عزیزان و اساتید محترم، این مقوله می تواند در پست های دیگر نیز استمرار داشته باشد . اینک یکی از اشعارم که در صدر عرایضم به آنها اشاره کردم را تقدیم میدارم.
جانم بی اختیار ، ز دوری تو ره میخانه گرفت
دست لرزان من بی رمق بیاد تو پیمانه گرفت
زبهر دیــــدار تو آنچنان مست و بی خویشم
که ز دست جان بی خویشتن بیگانه گرفت
ز شمع روی تو ای داد! چه جانها که نسوزند
اینبارجان سوخته ء من ، الهام زپروانه گرفت
خواهــم که پروانه وار پر به سویت بگشایم
هرچند تیر غمت ،جان مرا ، در نشانه گرفت
تو ای شمـــع شبهای عاشــــقان بی تاب
دانی که سوز دل ما رو به محرمانه گرفت ؟
ما را هوسی است بهر دیدار تو ایدریغا که
کار تو چون بیگانگان ، حال ظلـــــمانه گرفت
بلــــبلان گل نپسندند چـو روی تـــو بدیدند
بیا رخ بنما که حدیث تـو ره افسانه گرفت
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:11  توسط محمد قربان زاده
|